صلی الله علیک یا قمر العشیرة
به یک بلیط رفت
بدون برگشت
برای کربلا نیازمندیم
از کسانی که دست ندارند
اما دستشان در کار است
عاجزانه درخواست میکنیم

"ژنرال سلیمانی" این "مجاهد" تحت تعقیب شیطان بزرگ و نوچه هایش، برای فرزندان این آب و خاک، همان "حاج قاسم"، بسیجی آفتاب سوخته کرمانی است که گوش به فرمان ولایت مطلقه فقیه است و چشم به آزادی قدس شریف دارد.

به راحتي ميتوان فهميد كه بمباران تونس جنايت تروريستي بزرگتري از هواپيما ربايي آشيل لارو يا عملياتي است كه مغنيه در آن شركت كرده بوده است. بمباران تونس موفق شد عنوان بدترين جنايت تروريستي سال 1985 را به خود اختصاص بدهد.
اسرائيلي ها تروريستند يا عماد مغنيه ها؟!

فايننشال تايمز گزارش ميدهد كه بيشتر اتهامات مغنيه بي پايه و اساس است اما تنها با طرح دو مصداق ، او را با اين عنوان معرفي مي كند:"شبه نظامي اي كه ميخواست جهان به پايان برسد"
از سازمان آمار نفوس و مسکن مزاحم میشم
شما در منزل چند نفر هستید؟؟؟
مادر ،سرش را پایین می اندازد سکوت میکند
با شما بودم مادر ، چند نفر هستید؟؟؟
"مادر": میشه خونه ی ما بمونه برای فردا؟؟؟
چرا مادر ؟؟؟
"مادر": آخه شاید فردا از پسرم خبری بشه!!!

شهدا شرمنده ایم
همین !
عماد فائز مغنيه در سال 1341 شمسي در روستاي «طیردبا» از توابع
شهر نبطيه در استان صور در جنوب لبنان، ديده به جهان گشود. مغنيه که در خانوادهاي
پنج نفره متشکل از پدر، مادر و دو برادرش به نامهاي «جهاد» و «فواد» ميزيست، تحصيلات عالي خود را در دانشگاه آمريکايي بيروت
ادامه داد
.
خنجر به حنجر میزنیم گر تو هوای سر کنی


آقا جان ببینید کوچولوهامونم آماده ی رزم هستن تا برای شما فدا شوند کافیست تا لب تر کنید و عالمی را فدایتان کنیم.
...
اصلا
قرار نیست مرثیه بخوانیم و توی سرمان بزنیم فقط میخواهیم بگوییم که
دلتنگیم؛ دلتنگ برای آقایمان، برای رهبرمان، بغض گلویمان را گرفته شاید هم
راه نفسمان را، آخر عادت داریم نه بهتر بگوییم دل بستهایم به نفسهای پیر
ِشهرمان، به رهبرمان.
شده ایم مثل آنهایی که منتظرند کسی برگردد؛ ۳
روز است شما رفتهای و این ۳ روز یک عمر صد ساله شده است برای ما،
ثانیهها لنگان لنگان میروند و انگار قرار نیست به مقصد برسند و ما حال که
فهمیدهایم سفرتان یک هفته دیگر ادامه دارد عجیب دلتنگ شدهایم برای
خودتان، برای بیتتان، برای دیدارتان، برای روزهایی که لطف خدا قسمت ما
میشد و نماز میخواندیم پشت سرتان...
اینجا تهران است ۳ روز بدون حضور شما...
این شهر هزار رنگ و لعاب من این روزها جان ندارد نیمه جان شده است شاید هم
مرده است نمیدانم فقط میدانم همه شهر چشم شدهاند سر راهتان...

یاد اس ام اسهای پارسال میافتم و سفر به قمی که ۹ روز طول کشید، بچه ها میگفتند:
شهر
تهران بی تو از دل و دلبر خالیست/عشق برگرد كه حال من ودل طوفانیست/وقت
آنست كه با حضرت حافظ خوانیم / ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
خشک
سالی شده، ای بارش باران برگرد / جانشین خلف پیر جماران برگرد / نفست حافظ
این شهر گناه آلود است / نازنین رهبر ما زود به تهران برگرد
نمیدانم
برای برگشتنت باید احساسی بنویسم و از بیتاب شدن ستارهها و نخلها و
دلهایمان برایت بگویم یا از این شهر پر فریب...فقط میدانم که میخواهیم
برگردید همین....
ضمنا تا اطلاع ثانوی تهران پایتخت ایران نیست پایتخت ایران شهری است که امام خامنه ای در آن نفس بکشد.
کرمانشاه پایتختیت مبارک
نخست ، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول ، درختی یافت ومیوه ای بر آن ، آن را خورد . اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد ، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست ، فردا کشتی دیگری غرق شد ، زنی نجات یافت و به مرد رسید . در سمت دیگر ، مرد دوم هیچ کس را نداشت .
مرد اول از خدا خانه ، لباس و غذای بیشتری خواست ، فردا به صورتی معجزه آسا تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید . مرد دوم هنوز هیچ نداشت .
دست آخر ، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد . فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت ، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همان جا رها کند . پیش خود گفت ، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد ، چرا که به درخواست های او پاسخ داده نشد ، پس بهتر است همان جا بماند.
زمان حرکت کشتی ندایی از آسمان پرسید : چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی
پاسخ داد : این نعمت هایی را که به دست آورده ام همه مال خودم است همه را خودم درخواست کرده ام . درخواست های او پذیرفته نشد ، چون او لیاقت این چیز ها را ندارد .
ندای آسمانی مرد را سرزنش کرد : اشتباه می کنی زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم ، این نعمت ها به تو رسید . مرد با حیرت پرسید : از تو چه خواست که باید مدیون او باشم ؟
ندا پاسخ داد : از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم
زندگی نامه
مجيد در آغازين روز بهار سال 1346 در تهران به دنيا آمد. از کودکي بسيار ساکت و صبور بود. در خيابان صفاري مسجدي واقع شده است به نام مسجد لرزاده؛ او همانجا با دوستان هممراش آشنا شد و همراه با آنان در برنامههاي آنجا شرکت ميکرد. بعد از انقلاب او تولّدي ديگر يافت. در 11 سالگي در اولين روزهاي حضور رهبر کبير انقلاب در کشورش، ايشان را ملاقات کرد و به واسطهي نور معنوي اين ديدار تا آخرين دقايق عمر پربارش قلبي سرشار از نور و معرفت يافت. مجيد در سال 1358 در بسيج ثبتنام کرد. سال 1359 و 1360 با اوجگيري فعاليت و درگيريهاي منافقانهي گروهکهاي ضدانقلاب در مدارس و دانشگاهها با آنها به مقابله برخاست و از مرام و انقلاب خويش با علاقه و غيرت تمام دفاع کرد. تا اينکه جنگ تحميلي آغاز شد. در سالهاي اوليه به علت نرسيدن به سنّ مناسب و کافي جهت نبرد، صبوري پيشه ساخت اما به محض رسيدن به سنّ قانوني به پادگان امام حسين (ع) شتافت و دورهي آموزشي را گذراند و در عمليات والفجر مقدماتي شرکت جست تا سال 1367 که در عمليات الغدير شرکت کرد. با اتمام جنگ لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن کرد تا عشق و علاقهي خود را به حضرت امام (ره) اثبات نمايد. در سال 1369 در سرکوب عمليات ضد انقلابيون در سردشت شرکت کرد و مجروح شد. تا اينکه در سال 1370 اولين سفر مقدس خود را جهت يافتن پيکر مطهر شهدا در خاک عراق آغاز کرد و توانست پيکر متبرک بسياري از شهدا را بازگرداند. چند سال بعد در سال 1375 براي دومين بار به جست و جوي پيکر شهدا رفت تا اينکه در سومين مرتبه به سوي نور پر کشيد. فرماندهي گروه تفحص مفقودين لشکر 27 محمد رسول الله (ص) در تاريخ 17/7/1380 ساعت 11 صبح در منطقهي فکه بر اثر انفجار مين والمري در سنّ 34 سالگي به شهادت رسيد. مزار پاکش در بهشت زهرا (س) قطعه 27 قرار دارد. از او 2 فرزند به نامهای علی و مجتبی به يادگار ماند.
خاطرات
1.ماه رمضان سال 72 بود كه همراه «مجيد پازوكى» از تخريبچى هاى لشكر 27، در منطقه والفجر يك فكه، اطراف ارتفاع 143 به ميدانى مين برخورديم كه متوجه شديم ميدان مين ضد خودرو و قمقمه اى است. يعنى يك مين ضد خودرو كاشته و سه تا مين قمقمه اى به عنوان محافظ در اطرافش قرار داده بودند.
سر نيزه ها را در آورديم و نشستيم به يافتن و خنثى كردن مين ها. خونسرد و عادى، با سر نيزه سيخك مى زديم توى زمين و مين ها را در آورده و خنثى مى كرديم و مى گذاشتيم كنار. رسيدم به يك مين ضد خودرو. دومين قمقمه اى محافظش را در آوردم ولى هرچه گشتم مين سوم را پيدا نكردم. تعجب كردم، احتمال دادم مين سوم منفجر شده باشد، ولى هيچ اثر يا چاله اى از انفجار به چشم نمى خورد. تركيب ميدان هم به همين صورت بود كه يك ضد خودرو و سه قمقمه اى در اطرافش. ولى از مين سومى خبرى نبود.
در تخريب اصلى وجود دارد كه مى گويند: «هر موقع مين را پيدا نكرديد، به زير پاى خودتان شك كنيد». يعنى اگر مينى را پيدا نكردى زير پاى خودت را بگرد كه بايد مطمئن باشى الان مى روى روى هوا. به مجيد گفتم: «ميجد مين قمقمه اى سوم پيداش نيست...» به ذهنم رسيد كه زير پايم را سيخ بزنم. يك لحظه پايم را فشار دادم. متوجه شدم شئى سفتى زيرش است. اول فكر كردم سنگ است. همان طور نشسته بودم و تكان نمى خوردم. با سر نيزه سيخك زدم زيرپايم، ديدم نه! مثل اينكه مين است. به مجيد گفتم: «مجيد مواظب باش مثل اينكه من رفتم روى مين...» مجيد خنديد و در همان حال زد توى سرم و به شوخى گفت:
- خاك بر سرت آخه به تو هم مى گن تخريبچى؟ مين زير پاى توست به من مى گى مواظب باش!
پايم را كشيدم كنار و مين قمقمه اى را درآوردم. در كمال حيرت و تعجب ديدم سيخك هايى كه به آن زده ام، به روى سطحش كشيده و چند خط وردّ سر نيزه هم رويش مانده و به قول بچه ها «مين را زخمى كرده بود».
خودم خنده ام گرفت. خنده اى از روى ناباورى كه وقتى كارى نخواهد بشود، خودت را هم بكشى نمى شود.
يك ساعتى از اين جريان گذشت. در ادامه معبر داشتيم جلو مى رفتيم، مى خواستيم ميدان را باز كنيم كه بچه ها بروند توى شيار كه اگر شهيدى هست پيدا كنند. دوباره يك مين گم كردم. آن همه قمقمه اى. جرأت نكردم به مجيد بگويم كه آن را گم كرده ام، گفتم: «مجيد... اين يكى ديگه حتماً زده». مجيد نگاهى به اطرافم انداخت ولى چون آثار انفجار به چشم نمى خورد، گفت: «بهت قول مى دم اين يكى هم زير پاى خودت است.» روى شوخى اين حرف را زد. پايم را فشار دادم، شك كرد، سر نيزه زدم ديدم مثل دفعه قبل است. پا را كه برداشتم ديدم مين زير پايم است. تعجبم دو چندان شده بود. حالا چطور بود آن روز مين زير پاى ما نزد، الله اعلم، خودم هم مانده بودم كه چى شده. به قول معروف:
گر نگهدار من آن است كه من مى دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مى دارد
2.
يک خاکريز بود که جلوش سيم خاردار کشيده بودند، روي سيم خاردار دو شهيد افتاده بودند که به سيم جوش خورده بودند و پشت سر آن ها چهارده شهيد ديگر.مجيد بعضي از آن ها را به اسم مي شناخت مخصوصا آنها که روي زمين افتاده بودند مجيد بطري آب را برداشت، روي دندان هاي جمجمه مي ريخت و گريه مي کرد و مي گفت: « بچه ها! ببخشيد اون شب بهتون آب ندادم.به خدا نداشتم ! تازه، آب براتون ضرر داشت...» مجيد روضه خوان شده بود و... .
فرازی از وصیت نامه
“درود بر امام امت، نايب بر حق امام زمان (عج) حضرت امام خميني كه هرچه داريم از وجود با بركت ايشان است كه اسلام و امت اسلامي را بعد از هزاروچهارصدسال دوباره زنده نمود. قدر امام را بدانيد و خالصانه پيروش باشيد، انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي امانت الهي هستند وظيفة همه ما پاسداري از انقلاب و دستاوردهاي آن است. صلاح دنيا و آخرت ما در پيروي از ولايت فقيه مي باشد.فعالانه در مسائل انقلاب و اجتماع شركت نماييد. حضور گسترده و آگاهانة مردم ضامن انقلاب و اصول آن است. در نماز جمعه شركت كنيد و شعائراسلام را زنده تر كنيد”.

